درود بر فرمانده ی واقعییه میدان, گمار عزیز- بچه های گل عمار - پخ شهریور 89
سلام با مرامای عماری

چطورین

آقا من که زبونم پشم دراورد از بس گفتم بیاین بلاگ

آقا نخواستیم (شوخی)!

ببینیمت  دادا

واسه تفریحم که شده اسما رو مرور کنیم:

مهدی سریزدی (غسل کله سحر!)

مهران دیلمی  (سیب !)

شایان مبصری(گژ گرفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!)

احمد رضا نصیر پور

هومن

مهدی  ....  عرشیا

آرمین

حسین ارشد (مخلص همتون...)

سعید قدمی( گلللللللل)

جواد قاسمی فر (خدای جوک)

علیرضا (نامه خارجی)

شهریار شیوعی (خدای احساس و مهربونی و البته نظم )

ارشد اکبریان (مرد واقعی و خوش قلب)

 ...

بگین

مخلص همتون حسین طاهری



+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 23:39  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام به همه برو بچ عمار

حسینم از نوع طاهریش

خیلی جالبه

خیلیامون اصلا" غیب شدیم ...

کجایین بابا ؟؟؟؟

تا چند ماه دیگه کارام ردیف میشه و ایشا اله  دارم میرم فنلاند

فعلا" که پذیرش تحصیلی گرفتم.معلوم نیست برم واسه تحصیل یا زندگی.

هرچی هست میرم واسه خوشی...

مهران عزیزم هنوز عطر اون یه جعبه سیب زردی که برام فرستادی تو ذهنمه.

آنکارا چه میکنی پسر . میرفتی یکم اونورتر بابا. البته ترکیه هم خوبه .من خواستم برم دیدم ترکی بیلمیرم...

گفتم برم یه جا که دستم از ایران کوتاه بشه.

بزنگ پسر  تو که شمارمو داری .093554421xx

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 1:44  توسط جمعی گروهان عمار  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 2:4  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام ، انشا الله سلامتی میاره ، همیشه سلام

بعد از دو سال برگشتم تا دلم و از نو بسازم

این بار دیگه فارغ از همه باید و نبایدها

فارغ از همه ترس ها و دلهره ها

فارغ از دنیا و زنجیرهاش

دل را می سپارم به دست صاحب حقیقیش

فقط اونه که میدونه چطوری باید از این تکه وجودش مراقبت کنه

دلم بال و پر گرفته بعد از دو سال آرزوی پریدن،

حالا اوج گرفته و سفر می کند به بیکران

مهران هستم (اینجانب مهران جمعی گروهان عمار گردان عاشورا پادگان شهید بیگلری هستم جناب)

بچه ارومیه ، بامرام

الان ترکیه هستم ، شهر آنکارا ، فوق لیسانس حقوق تجارت دریایی می خونم ، خیلی دلم واسه اون روزایی که با هم بودیم تنگ شده ، حاضرم به جای همتون پست وایسم .

دلم واستون تنگ شده بود ، غربت هر چی باشه ، ولی دلتنگی داره ، همزبون نداره .

میگن دنیا کوچیکه چی میشه تصادفی همدیگرو ببینیم.

دوستون دارم . مراقب خودتون باشید

 



+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 2:1  توسط جمعی گروهان عمار  | 

 

سلام به همه ی دوستام که با چنتاشون ارتباط دارم و از خیلیلشون بی خبر

اون دوران خیلی عجیب بود

کسی فکرشو می کرد الان تو چه موقعیتیع؟

همه به داستانهای مسخره ی آموزشی فکر میکیدیمو دنبال راه دررو بودیم.

تو اون گروهان نه تنها اکثرا" موبایل داشتن بلکه اونطور که از بوش میشد فهمید یه چند نفری هم مشغول

 به شغل سنتیه تولید نوشیدنی از میوه ی پر خاصیت انگور بودن.

پس خیلی هم بد نمیگذشت بهمون.

من در عجبم که چرا بچه ها نمیانو آز خودشون چیزی نمیگن.

این یعنی مشغله؟؟؟

ولی میدونم که اگه همه لینک بشیم دیگه کسی لنگ نمیمونه.

بلاخره این همه آدم حسابی میتونن مشکلات کوچیک همو حل کنن .

 

احمدرضا نصیر زاده

مهدی سریزدی

جواد قاسمی فر

 

...

بابا اینا گهگاه میان تو  شمام بیاین

 داداش کوچیکتون - حسین طاهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 21:22  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام،

دم خودمو خودت گرم ، تویی که اومدی اینجا بهمون سر زدی و منی که با یاد دوران آموزشی، سختی اون دوران واسم شیرین میشه و درسی می گیرم که سختی ها زود گذرن و خاطرات هست که واسه آدم میمونه ...

یادتونه اگه اشتباه نکنم پنجشنبه ای بود که فرمانه امون ستوان یکم گمار بهمون حال داده بود و استراحت که یه دفعه انتخابی اومد و از روی ذات لطیفی که داشت تصمیم گرفت حالمون رو بیشتر کنه بردمون تو میدون صبحگاه و تنبیه و ... .

کل درسی که از اون روز و فرداش گرفتم تو یه جمله خلاصه شد : " شل کن لذتش رو ببر " 

که ج.س.گمار فرداش با تعریف کردن یه قضیه و نحوه کنار اومدن با سختی ها تو زندگی بهمون گفت ...

این جمله هنوزم تو زندگی روزمره ام و صحبتهام رواج داره ...

شل کن لذتش رو ببر/./

شاد باشید.


برچسب‌ها: گمار
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 1:30  توسط جمعی گروهان عمار  | 

یادی از عمار ، مهران دیلمی

اول همه چی سلامه

بچه های گل عمار گروهان 1 عاشورا

بعد از مدتی سری به اینجا زدم ، خیلی سوت و کور شده انگار یک جاده وسط کویرهکه سالی یک بار هم ماشین ازش رد نمی شه.

خدا را شکر همه ترخیص شدن ، منم که تمام کمال خدمتم تموم کردم (1/بهمن/1390) حالا که برگشتم و به پشت سرم نگاه میکنم عمار و آدماش برام خاطره شده ، چه سختیهاش چه خوبیهاش .

یکم گیج شدم نمیدونم از کجاش براتون بگم که انگشت به دهن بمونید به هر لحظه و هرکجاش که فکر میکنم از شیرینیش خندم میگیره ، انگار از هر نقطه این مملکت یک نمونه اومده بود ، انواع اقسام زبانها و لحجه ها بعضا میخواستم اونا فقط حرف بزنن منم نگاهشون کنم.یا موقع غذا همه سعی میکردند یغلبی هاشون دم دست بذارند که زودتر برند سر صف اونایی هم که دیر میکردند دنبال کلک بودند که زودتر برند. یا دسته شمالیها که اکثرا باهم بودند: مجید زیرک ، شهریار شیویی ، امین شکورآبادی ، مصطفی قاسمپور ، ایوب پور شهرانی ( جان لوله) ، رامین عسگری و......

چند ماه قبل یه sms بهم رسید از یک دوست که خیلی خوشحالم کرد آقا محمد امین اصحابی منشی متین گروهانمون یاد کردن دوستان اونم دوستانی که 2 ماه از صبح تا شب باهم بودیم احساس بی نظیری به آدم میده . 

دست آخر بچه ها گاهاً یه سری به اینجا بزنید نزارید بکلی فراموش بشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 12:53  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام عزیز دل،

همین قدر که اینقدر مرام داشتی و آدرس وبلاگی رو که داش حسین طاهری بپا کرد تو ذهنت مونده و اومدی اینجا دمت گرم ...

داشتم اطاق تکونی می کردم که عکسهای دوران آموزشی رو دیدم، جدا یادش بخیر...

یادش بخیر بیدار شدنهامون، آنکادر کردنها، به خط شدنها، نظافت های صبح، و ...

یکیش که زیاد یادم میاد دوییدن تو میدون صبحگاه و حسرت سلامت جسمی اون موقع .

من از دوران خدمتم چیزهای زیادی واسه تعریف کردن به دور و بری هام دارم ، جدا راست گفتن که خدمت دو ساله ولی خاطراتش یه عمر

هر جا هستین شاد و پیروز باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:42  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام خدمت بچه های گروهان عمار

پایان دوران خدمت وظیفه را به همه تبریک میگم

امیدوارم در زندگی بعد از خدمت موفق و پیروز باشید

کوچیک شما محمد برجی

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 19:28  توسط جمعی گروهان عمار  | 

خدایا

                  یعنی

                                      تموم شد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 19:23  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام

مهدی سریزدی

از اون روز ای با هم بودنمون داره  یه سال می گذره و 22 شهریور 89 دیگه تکرار نمیشه ....

امروز مجبور شدم یه تیکه رو بدوم ، یاد زمین صبحگاه پادگان افتادم و دور زمین دویدنهای صبحگاه ...

با سه صوت می اوومدیم وسط زمین و پیراهن هامون رو در می آوردیم و باید یه جور خاص تا می کردیم و کلاه را بالاش بذار ، کج نذار برعکس نذار و از این نظمهای ته ندار ...

با عرق گیرهای سفیدمون و پوتینهای مزخرف باید دور زمین رو می دوییدم ... 

یادش بخیر روزهای اول گفتن باید بتونید اول صبح به عنوان ورزش صبحگاهی دور دور این زمین رو 8 دور بزنید و بعد تا شب سرپا بمونید من که چشمم آب نمی خورد بتونم اما مثل اینکه قدم رو رفتنها و کلاسهای تربیت بدنی و رژه رفتنامون حسابی رو فرممون آورد که قریب به 95 درصد بچه ها کاملا حرکات رو انجام می دادن.

یاد یه سری از آموزشها افتادم،

* معرفی کردن خودمون که چقدر تو اکیپ ما ( علی رضا بابینی، مهدی زینال زاده ، اسکندری ، محمد رحمانزاده و خودم مهدی سریزدی) باعث خنده می شد : نمی دونم درست یادمه یا نه !!

بسم ا... الرحمن الرحیم

فراگیر آموزشی مهدی سریزدی جمعی گروهان عمار گردان عاشورا مرکز آموزشی شهید بیگلری ناجا هستم.

* یاد ادای احترام گذاشتنها و به چپ چپ و به راست راست  ، دوش فنگ و پا فنگ و نگون فنگ و همایل فنگ و ... که گیج می شدیم و دست راست و چپمون رو قاتی می کردیم.

یاد آسایشگاه شستنامون و نگوووووووووو .

موفق باشید و سربلند


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 18:27  توسط جمعی گروهان عمار  | 

دوستان عماریم سلام

امیدوارم بعد از گذشت بیشتر از نصف خدمتتون همچنان مثل روزای آموزشی سر حال و با روحیه باشین.

تا چند ماه دیگه پرونده این فصل از زندگیمونم تموم می شه و ما میمونیم و یه مشت خاطره تلخ و شیرین که بعدها برای بچه هامون بعدش برای نوه هامون بعضیا هم که عمر نوح دارن برای نتیجه و....... باید تعریف کنیم.

اگر چه دوره سربازیمون خیلی هم راحت نبود ولی تا چند وقت دیگه شاید حسرت همین روزا رو بخوریم چون دیگه زمان بی مسئولیتیامون تموم شده حال دیگه باید رفت دنبال کار بعد ازدواج بعدش انشاالله تربیت بچه های خوب و........

الان من از ته قلبم برای تک تک تون دعا می کنم که در تمام مراحل که در پیش دارین موفق و سربلند باشین

کوچیک همه بچه های گروهان عمار

محمد برجی                              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 20:9  توسط جمعی گروهان عمار  | 

 

فقط متونم بگم تنها چیزی که از دوران خدمت تونستم پیدا کنم چند تا دوست خوب بود همین..!

      که بهترینشم حسین دادشه گلم..

حسین دادا خیلی می خوامت.....!

  

 

                                                                                               شایان مبصری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 2:24  توسط جمعی گروهان عمار  | 

مهدی سریزدی

سلام

بازهم می گم یاد دوران آموزشی بخیر . . . و با هم بودنهامون ، ازگوشه و کنار این دیار دور هم جمع شدیم ، روز اول یادمه با اینکه همه با هم  غریب بودیم ولی این مورد مشترکی که همه کچل بودیم و می بایست دو ماه در کنار هم بمونیم سبب شده بود با هم رفیقهای خوبی باشیم.

*

* بهنام عشکی............. بهنام اشقی........... بهنام اسکی  .............. بهنام عشقی و ...

روزهای اولی بود که اومده بودیم تو پادگان شهید بیگلری ناجا و تقسیم شده بودیم تو گردان عاشورا، یادمه احمد انتخابی ع و ض ی داشت حرف می زد . صدای پیجر پادگان هر چندلحظه یبار بلند می شد و بااون لهجه آذری : بهنام عشکی....

تا آخرین روزها هم این اتفاق و یادآوری اون که با صدای بلند یکی از بچه ها تداعی می شد سبب لبخندی می شد...

سلام به تموم دوستان:

ارشد اکبریان،تبریزی با مرام

مجید زیرک،شمالی بود  تودار و باحال

 ایمان ا... دادی، دست هر چی شیخ بود رو از پشت بسته بود

 علی رضا بابینی، کرمانشاهی و مرد

علی رضا پوسانه،

شهریار شیوعی، نور چشمی ..

کمیل بیانی، دژبان با مرام

بهنام حسنی، آرمین رنجبر، مهدی مرایی و من که معاف از رزم بدیم و توگروهان رژه بودیم

مسعودشوکت با اون حرکات و ... که خاطرات خوبی از دوران آموزشی واسه مون گداشت

رامین بختیاری، فرهاد باغچه ، شاهو نعمتی، مهرانپور و...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 14:47  توسط جمعی گروهان عمار  | 

 

 

یک

             دو

                         سه           

                             

                                      عمار به خط ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 23:57  توسط جمعی گروهان عمار  | 

قوربونه دستت حسین جان خیلی گلی.راستش بلاخره با کلی دردسر تونستم حلش کنم از سوابق جبهه استفاده کردم .داستانش طولانیه خیلی طولانی.ولی به هر حال تموم شد امیدوارم که از این خبر تموم شدنا برا همه باشه از ته دل برا همه عماریا و سربازا دعا میکنم.من پری روز تموم کردم کارامو .حسین جان برام لطف کن ایمیل بزن و شمارتم بده بیزحمت که در ارتباط باشیم
silverydate@yahoo.com
زاهدان و عملیاتاش خیلی اسما رو از ذهنم پاک کرده اما وقتی عکسامونو میبینم چشام پر میشه و از بازیای روزگار لجم میگیره
به یاد همتونم

سعی میکنم عکسا رو اینجا هم بزارم



نوشته شده توسط ارشد اکبریان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 0:36  توسط جمعی گروهان عمار  | 

 

سلام بچه ها

امشب یه داستان واسه ۷ تا از عماریا پیش اومده که خیلی جالبه

امروز صیح با

شایان  مبصری !!! 

 

زدیم بیرون که بریم بیمارستان سجاد  یه سری کارای شورا رو ردیف کنیم .

وقتی برگشتیم محمد مهرانپور که البته صبح هم هماهنگ کرده بودیم زنگید وگفت عصر همو ببینیم

خلاصه من نتونستم برسم به قرارمون

- یه کار بانکی داشتم -

خلاصه با دوستم رضا بودمو دنبال عابربانک میگشتم که یه هو یکی گفت

جناب سرکار انتخابی  !!!!!

۲ بار گفت تا برگشتم و دیدیم یکی از دیوونه ترینای عمار روبرمه...

             

 

                         محمد ناصح  !!!

 

رفتم سمتش که یه هو کفم برید

دیدم یکی از گلای عمارم اونجاس ...

 

 

محمدرضا مهرانپور  !!!

 

واقعا" داشتم شاخ در میاوردم

خلاصه ۴ نفری بعد از اینکه شام خوردیمو یکم حرف زدیم گفتیم بریم پارک پرواز سعادت آباد پیش ...

رفتیم پارک و دیدیم نیست که دوستش گفت تو شهرداری منطقه ۲ نگهبانه و ساعت ۱۰ میاد

رفتیم شهرداری

صداش کردن - گفتیم بگید ارشد سابق و ۲ تا از سرپیچ تماما اومدن  -

 

دیدیم یکی از دور داره میاد  با یه دمپایی و یه حوله رو سرش

 

حجی جون قاسمی !!!

 

کلی خوشحال شد حجت.

وبیشتر از اون من که این همه عماری یه جا ندیده بودم

جالب ترش مونده حالا .ناصح و مهرانپور قبل از اینکه منو ببینن کیو دیده باشن خوبه ؟؟؟

 

ساسان نامی !!!

 

خلاصه آقا داستانی بود امشب . فقط یادمون رفت واسه حجی جون آش دوغ بگیریم

خودمون زدیم تو رگ  بدون حجت.

راستی نفر هفتم عمار کسی بود که هرچی که بهش زنگ زدیم تا ببینیمش  گوشیشو جواب نداد واون کسی نبود جز ...

 

آرمین رنجبر !!!

 

 

واقعا" خوش گذشت .یاد همتونو زنده کردیم.

 

اینو نگم دق میکنم .چون به بچه ها قول دادم بنویسمش...

 

خوئینی تو یه حروم زاده ی بی همه چیز بی پدر مادری که

از تو چشات لجن میچکه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 0:7  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام به همگی میخواستم از همه عماریا تشکر کنم به خصوص از حسین طاهری فرد که زحمت این وبلاگو کشیده.دلم برا رامین روزبهانی با اون لهجه قشنگش برا بابینی با اون سیبیلاش برا همتون تنگ شده.دوران سختی بود اما برا من خیلی راحتتر از جایی بود که افتادم.من افتادم شهرستان سیب و سوران یکی از دهاتای زاهدان ! گاز نیست نون نیست آب نیست آدماش کارت تلفن نمیدونن چیه ! فقط فقط یه حرفه بلدن اونم قاچاق سوخته! همشونم معتادن از دختر 10 ساله بگیر تا ژیرمرد 80 ساله.همدست و همکار ریگی تو بازداشتگاه ما بود!اینا رو گفتم تا قدر جاهاتونو بدونین.2 نفر از رفیقام شهید شدن که یکیشون تو مشکین شهر تو گروهان یاسر بود بچه مرند با اسم عبداله.برا بچه های مرزی دعا کنین.دلم برا مجید زیرک و ایوبم تنگ شده سلام منو بهشون برسونین


نوشته شده توسط ارشد اکبریان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 0:51  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام

دلم برای خیلیاتون تنگه

گروه اول :که تو این مدت چند باری تونستیم همو ببینیم

آرمین رنجبر - مهدی (عرشیا) مرائی  - حجت قاسمی فر - جواد قاسمی فر - علی قلی پور - شایان مبصری

 

گروه دوم :که هنوز لیاقت دیدنشونو نداشتم

هومن بیک مرادی (دوست گلم که خیلی خاطراتم با اون رقم خورد)- ارشد اکبریان(لحظه ی خوندن حکم ها دقیق دیدمش خیلی داغون بود) - محمد ناصح (از ته ته ته دلم امیدوارم به دومین سپیده ی زندگیش برسه)- محمدرضا مهرانپور(وای خدای من ... محمد مهرانپور - خاطرات اردبیل و تبریز - ایل گلی - دوست دارم محمد) - کچل علیرضا محمدی (محمد یه وقت پیدا کنم بدهیتو میدم - دوست دارم علیرضا)-  فرهاد باغچه -رامین بختیاری -رامین عسگری(رامین قرار بود یه ترشی بیارییا ... این همه رفتین مرخصی یه ترشی نیاوردین۰) - مجید زیرک - مهران دیلمی (هنوز طعم سیبی که برام فرستادی زیر دندونمه)- علیرضا بابی نی(اییییییست آسایشگاه) - مهدی سریزدی(مهدی سریزدی- هر روز صبح زود غسل - اما اینکه چه غسلی خدا داند .... دوست دارم) - سعید قدمی( خیلی دلتنگشم - سعید محسن اومد مرزبانی چنان حالی بهش دادم که تا عمر داره یادش نره  )۰ - شهریار شیوعی(خدای نظم - تو تلو باهاش خیلی حال کردم )- شاهین شیرویه(شادی آور و دیوونه) - ایمان الهیاری باغبان خسته )- رامین روزبهانی(دوست دارم رامین - انگوری انگوری)- مرتضی شکری(اگه نبود از گشنگی میمردیم - نونمونو میداد - رامین دوست دارم) -سپهروز عزیز (منششششی سپه    روز - با اون پاس ۳ گذاشتنات دهنمونو صاف کرده بودی  - همیشه منو شایانو میذاشت آسایشگاه ۱ و ۲  پاس ۱)- ایاز ممتازی(فلفل گروهان - دوست دارم منو دعوت کردی بریم شاندر من )۰ -حمید مظاهری -بهنام حسنی(همیشه کمکم میکرد که آنکادر کنم - دوست دارم بهنام) - طاهر رونقی (بدون شرح)-هدایت (خیلی دوست دارم هدایت - خوش چهرو و خوش پوش)  - فرهاد نریمان فر (پاتوریزه و هموژه نیزه - دوست دارم فرهاد)و ...

میدونید از چی زورم گرفته ؟؟

ازاینکه اسم خیلیارو فراموش کردم

عکسشون جلومه ولی اسمشونو یادم نیست

خیلیا بودن...

کسی که شادیامونو مدیونشیم واییییییییی خدا چی بود اسمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

بمب خنده ی عمارو میگم؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 21:39  توسط جمعی گروهان عمار  | 

 

سلام به رفقای گلم

 

آقا بلاخره منم معافیمو گرفتم.

 

پزشکی....

امروز تسویه کردم

 

                          ف.مرزبانی ناجا   بای  بای

بیگلری بای بای                                       بیگلری بای بای

 

 

حسین ارشد اسبق

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 13:44  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام

بلاخره داستان انتقالی شایان به مرزبانی تموم شد

از شنبه شایان در اختیار نیروی انسانی ف.مرزبانی ناجا س

احتمالا" دهم آذر معرفیش کنیم به فا.استان تهران 

اونجا هم که خودش یکیو داره که تو ستاد نگهش دارن.

 

 

همتونو دوس دارییییییییییییم

 

حسین

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 12:10  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام

به دوستان و هم رزم های عزیز ... یاد باهم بودنهامون بخیر.

چند شب پیش که از طرف کلانتریمون، دم در یکی از هیأت ها مستقر بودم با صدای طبل عزا یاد " پای چپ زیر طبل بزرگ افتادم " و یاد تمام دوستان و با هم بودنهامون.

دم شما گرم که به این منزل سر می زنیین، ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارینو

مهدی سریزدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 15:44  توسط جمعی گروهان عمار  | 

 این هم نماد مرکز آموزشمون

سبلان

وقتی نگاش میکردم دوری برام آسون میشد

نمیدونم منظورم دوری شاید نباشه

یچوری تحمل آموزش

نمیخوام بگم آموزش سخت بود یا خیلی بد بود چون هرچی بود باعث آشنایی مابود

ولی وقتی بهش نگاه میکردم به خودم میگفتم :

آخه این همه سال چطوری دوام آورده . چطوری صبر کرده . چطور شده نترکیده نپاشیده ..............

قربونه عظمتش برم براستی که { فتبارک الله احسن الخالقین }

مهران دیلمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 15:29  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام

یادتونه از میدون تیر بر میگشتیم

نمیدونم چی شد که یه هو رئیس گفت اسلحه پشت

گردن     پا مرغی!!!

اسلحمو گذاشتم پشت گردنم       نشستم

تو حالت نیم نشسته بودم که تعادلم بهم خوردو افتادم

گفتم تو که افتادی ۲ تا غلتم بزنو اسلحتم ولو کن

خلاصه یه امتی رو نگران کردم و شایان و جواد قاسمی

 فر اومدنو زیر بغلمو گرفتنئ را ه رفتیم

نم    نم    نم     نم

رویس گفت پدرتو در می ارمو از این حرفا...

خدائیش درد خفنی داشتم

خودمم فک میکردم داغون شده باشم

    

 

 

۱۰ روز استراحت داشتم کهخ با تهدیدای خوئینی ملعون

 بیشتر از ۴ روز حال نکردم

 

راستی من با گلای زیر ارتباط دارم:

۱- شایان مبصری

 که داداشمه و همتون میدونید که چقد دوسش دارم

شایان به زودی زود میاد پیش خودم و

دیروز نامه ی جابجائیشو زدیم ولی دقیق تو ثانیه ی آخر

 جور نشد ولی تو همین ۱۰ روز میاد پیشم و با هم تو یه

 اتاق کار میکنیم

۲- حجت قاسمی فر

که پلیس کوهستان شده و تو پارک پرواز داره ... موش

 چال میکنه

۳-علی قلی پور

که تو درمانگاه امام علی  مرکز دندونپزشکی ناجا ستو

شده جانشین افسر نگهبانو همه زیر نظر اونن و اونم

داره چال میکنه

۵-آرمین

 که هنوز نشده همدیگرو ببینیم و رابطمون تلییه

۶- مهدی مرائی

که از صمصم قلبم دوسش دارمو هنوز اون روز سختو به

یاد دارم

 که چقد حال خرابی داشت و  نمیدونم تونستم اون

چند دیقه آرومشکنم یا نه ... !

۶- اشکان ( گروهان یاسر )

پسر خاله شایان 

که اونم پلیس ک.هستانه و تو بام تهران شبای سردیو

  در پیش داره

۷-محمد ( گروهان میثم )همون که خوانندگی میکرد و

صدای نازنینش دیوونمون میکرد

که راهور تهرانه و چند روز پیش معاف از رزم شد و میره

تو ستاد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 20:39  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام

مهران هستم......

مهران دیلمی

شناختید؟ اگه بگم همیشه به یادتون بودم دروغ گفتم

ولی هر وقت یاد شما و اون روزا میافتم دلتنگتون میشم....

چی؟ آمدم ولی حالا چرا؟ ؟

راست میگید ولی تب و تاب تقسیمات و اینور اونور رفتن دنبال پارتی گشتن خستم کرده بود.

شرمنده همتون.حالتون خوبه انشالله.

 یه سری آموزش هم دیدم که تو مرکز آموزش نبود به اصطلاح دیگه قلغ خدمت باید دستم میومد مثلا" اینکه احترام گذاشتن نظامی/ نظافت محوطه یا آسایشگاه/ سر وقت حاضر شدن و ..... را نباید زیا جدی گرفت از همه مهمتر راههای جیم زدن و مرخصی گرفتن هم یا گرفتم. حالااااااااا بگذریم.

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش است.....

راستی یادم رفت بگم منم افتادم مرفوک

راننده مرفوکم. اکثرا" صبح میام ظهر میرم خونه. ولی دنبال راهی هستم که برم اداره حقوقی میگن خیلی جای توپیه برای خدمت......

یه خبر : دیروز زنگ زده بودم مجید زیرک. عمل کرده یک ماه مرخصی گرفته.

یاد حسین و ارشدیت توام با لطافتش به خیر.............

یاد بابینی آن پهلوان کرمانشاهی بخیر............

یادمهرانپور با صورت همیشه خندانش بخیر..............

یاد سریزدی و خوش صحبتیش بخیر............

یاد میر صادقی و شولوغیش بخیر............

یاد بشارتلو و انبارداریش بخیر..........

یاد قلی پور و جیم زدن از نظافتش بخیر............

 یاد همه و همه روزهای خوب بخیر.......................................... .................... ................ و..........

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 20:10  توسط جمعی گروهان عمار  | 

الان منو این دیوونه پیش همیم ولی هر چی بهش میگم یه چیزی بگو نمیتونه اونم به خاطر اینه که جاش خیلی خوبه

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟

؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 20:14  توسط جمعی گروهان عمار  | 

 

 

سلام به دوستای گل عماریم

چطورین      ...     خوبین؟

من و شایان فقط ۱ دیقه فاصله داریم . ولی چه سود که من تو ستاد مرز بانیم و اون تو پاوا(پلیس امنیت و اطلاعات) .

خدارو شکر هردومون راحتیم .

شایان ۲۴-۲۴ شد و من ۶.۳۰ تا ۴ عصر.

با فریاد و سعید شکری هم ۵ دیقه فاصله داریم . اونا جغتشون تو ستاد ناجا هستن.

بجه های مرزی برن یه نامه بدن به ستادشون و یکم ناله کنن و تا میتونن مدارک تک پسری و سرپرست

 خانوار و مریضی و ... جور کنن و ببرن برای ف.مرزبانی استانشون.

اونا یه نامه میدن به ما و بعدشم ما ۲ جور اقدام میکنیم.

۱- یه نامه میدیم که توش میگیم وفق مفررات اقدام شود (یعنی  دزد و پلیس   ... به سلیقه ی ف . مرز

بانی استانتون)

۲- طرع آمایش  (بعد از ۴ ماه میرید به استان خودتون ) - معمولا" ف . انتظامی استانتون جذبتون میکنه.

 

راستی اگه عوض پیدا کنید بهتره ۳ سوت جابه جا میشید.

 

آرمین هم که عقیدتییه هوا ناجاس (قلعه مرغی)

اشکان یادتونه؟؟ پسر خاله ی شایان  - گروهان یاسر؟؟؟

کلانترییه نازی آباده

اگه کسی از کرج میخواد با تهران عوض کنه بگه . شایان هم میخواد عوض کنه با کرج. جاش عالیه ولی

چون روزی ۱۵ کرایه میده میخواد بره کرج.

 

 

همتونو دوست دارم

راستی شرمنده ی همتونم که من کمی راحتم و شما داغون

 

به سلامتیه:

*بچه های مرز که کمین میذارن و آب سالم ندارن و سرویس بهداشتیشون ... و غذاشون ۳ساعت دیر تر

میرسه

*بچه های راهور که صبح تا شب ایستادن و زانوهاشون دنیای درده و همیشه توهین میشنون و 

همیشه خسته ان

******

******

******بچه های پیش گیری که هیچ چیزی برای گفتن ندارم

 

                                                                                                شرمنده ی بچه های پیشگیریم

 

                                     که واسه ۱ ساعت رفتن به خونه ای که ۱۰ فدمیه کلامتریشونه

 

 

 

       باید ممرخصی ساعتی بگیرین

 

 

 

          همتونو دوست دارم 

 حسین ( .... ) 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 18:46  توسط جمعی گروهان عمار  | 

ساجد بشارتلو ...

سلام خدمت همه دوستای گلم .

اینطور که به نظر میاد من جام از همه بهتر ه. من توی تقسیمات استان گلستان افتادم توی مرفوک شهر علی آباد. مرفوک یعنی مرکز فن آوری و کنترل به نوعی دیگر بخور و بخواب. کار اداری . بعدش هم ازاد ازاد. اینم از شانس ما بود که افتادیم ستاد فرماندهی انتظامی. همینش خوبه که حتی برای سرهنگشم نیاز نیست پا بکوبیم و احترام نظامی بزاریم. من که حسابی شانس آوردم. امیدوارم همه به اون چیزی که انتظارشو داشتین رسیده باشین.برای همه شما آرزوی موفقیت و سلامتی دارم. امیدوارم هر جا که باشین خوب و خوش باشین. از حسین ( ارشد) و مهرانپور هم بابت راه اندازی این وبلاگ تشکر ویژه میکنم که باعث شدن بچه ها دوستی هاشون پایدار باقی بمونه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 23:0  توسط جمعی گروهان عمار  | 

سلام

مهدی سریزدی

مثل اینکه همه مون حسابی سرمون شلوغه و ...

من که رفتم تهران ژارس شمال شرق تهران و کلانتری

از بین 13 و14 نفری که افتاده بودیم تهران بزرگ رامین بختیاری و مجید زیرک رفتن راهبر شدن و هومن بیک مرادی  محمد رضا مهران ژور علی رضا رجبی مصطفی قاسم ژور حجت قاسمی اشکان فرجی  مهدی مرایی و ... اومدیم تا در خدمت کلانتری های تهران باشیم

فرصت قلیل است و این دل بسی حرف در دل دارد و فریادی که گمان نکم که فرصتی برای برآوردنش باشد و یا اگر بود کووووووووو گوش شنوا

اول کار : راضیم به رضای حضرت دوست که هرچه دارم از اوست/

دوم: روز سوم از دوران خدمت مقدس سربازیم در کلان+تری ١٤٧ گل+برگ تهرانپارس هم تموم شد و نگو که تعریف کنم چه بر سرم آمد که این قصه سری بس دراز دارد و مجال نیست.( مرخصی ساعتیم رو به پایان...)

همین رو بگم ، روز اول همه کاری رو که توی یه کلانتری باید انجام بشه به ما سپردن از ابلاغ احضاریه با شاکی تا بالا سر جن_آزه واسیدن + کار دفتری و ثبت سوابق

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 19:18  توسط جمعی گروهان عمار  | 

مهدی سریزدی:

می خواهم سری به پوتین هایم بزنم و ناراحتی یک هفته سراغشان نگرفتنم را از دلشان بیرون بیاورم.

مگر کاری دیگر می توانم بکنم ،قرار است اینها قریب به 15 ماه یار و همراه من باشند و قدمهایم را بشمارند ... چپ،راست،چپ، راست و...

از لنگه ی سمت چپ بیشتر دلجویی می کنم چون قرار است در امر پاکوبیدنهای من در برابر ارشدهایم همراهیم کند.

دنبال فرچه و قوطی واکسم میگردم و نمی دانم آخرین بار در کدام گوشه ای پرتاب شدند؛ آخرین باری هم که این بیچاره ها رنگ واکس را به خود دیدند شاید روز 29 مهر بود که با خیال واهی ترخیص فرچه ای قرضی را بهشان سابیدم، امام الان با قدری اضطراب منتظر فردا هستم...

فردایی که قرار است تقدیر نوشته شده ام، لحظات ماه های زیبای عمر جوانی ام رو رقم بزند.

همه چیز باید مرتب باشد. خط اتوی لباسهای زوار در رفته ام خیار پوست می کنند و برق پوتینهایم چشم گیر، وضع ظاهری میزون و بالاخره همه چی مرتبه ...

امیدوارم فردا واسه همه مون روز خوبی باشه.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 19:55  توسط جمعی گروهان عمار  |